تبليغاتX
خوشه هایت را ببین .................!!
برای دویی رویاهایم .........

بدون تو بودن را نمی خواهم . اما تو خواستی

بدون خیال تو خوابیدن را نمی خواهم . اما تو خواستی

بدون صدایت مست شدن را نمی خواهم . اما تو خواستی

چه طور فراموش کنم . تو بگو . می پذیرم اگر کارساز بود ...........

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:38 توسط سوگند |

برای کسی که غافل گیرم کرده

 

نگو بودنم را نمی خواهی

 

نگو باورم نمی کنی

 

نگو صداقتی میان ما نیست

 

می خواهم تا ابد باشم ‌ نگو نمان ...............

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:53 توسط سوگند |

گناه آن دختر چه بود که باید این چنین مظلومانه

 کشته می شد............؟؟؟؟؟؟

آیا کسی جوابگوی این بی عدالتی عظیم خواهد

 بود. یک دختر مگر چه می خواهد جز آزادی

 مساوی با جنس مرد.....؟ کسی هست که بگوید

 او به گناهی کشته شده ، کسی هست آیا ؟!!!!!؟

دلم دارد آتش می گیرد برای رفتن اینگونه ی او . آیا

 هیچ مردی می تواند این احساس را درک کند؟

داغی گلوله تنها قلب او را از جا نکند بلکه قلب ما

 دخترها را هم از جا کند و به سوی او فرستاد .

 اشک در چشمانمان حلقه زده اما جاری نمی

 شود.

 بغض جانمان را گرفته و می خواهیم فریاد بزنیم

 که کسی نمی تواند نبود او و امثال او را جبران

 کند . دیگر همه چیز عوض شده . دیگر ما جوانان

 آن انسانیتی که از ان دم می زدید را ، نمی بینیم

 آقایان .

مگر گناه او چه بود ................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 14:15 توسط سوگند |

 

 

چیده ام میز محبت

 

و درونش شمع عشقم

 

و گلی پژمرده که می سراید

 

شعری ز حال دل سپرده ام

 

و برای تو تنها

 

نامه ای از سکوت خود

 

که در آغاز

 

بوسه به مهر تو زنم

 

و در آخرش

 

آرزوی سعادت توست ......................

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:42 توسط سوگند |

  

 

                             پایان

 

 

برای شکافهای دل

 

برای زخم های روح

 

برای سیاهی های قلب

 

                    غبطه به نور می خوردم

 

و آه به زوال مهر می کشیدم

 

 

 

برای پوسیدگی ها در افکار

 

  برای پژمردگی های اذکار

 

 و برای هر آنچه فانی می گشت

 

                         به صداقت حسرت می بردم

 

 

به کاستی های باورها

 

 و به خاطر آشفتگی های خیال

 

          زمین مهر می خواستم

 

و غرق ِ در

 

     عهدشکنی پیکرها

 

          راهی ِ راه عشق شدم

 

 

 برای التیام شکاف ها

 

   و بهبودی تیرگی ها

 

               آتش مهر گرفتم ..........

 

                    و خاکستر عاطفه چشیدم .........

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 21:23 توسط سوگند |

وقتی پدر بزرگم مرد ، هر کسی ، از آخرین صحبت و صحنه ای که با او داشت حرف می زد. هر کسی به نحوی ناراحتی خود را بیرون می ریخت و از لحظه هایی را که در خدمت او بود و او را راضی می کرد ، سخن می گفت ، اما من به چیز دیگری فکر می کردم و آن هم همان حسرتی بود که همیشه در دل داشتم. حسرتی ناشی از بیر حمی اطرافیانم که پدرم و خانواده اش که مادرم ، برادرم و من بودیم را از پدر بزرگ عزیزم دور کرده بود. باباجون صداش می کردیم. 21 سال از عمر من می گذرد و من تنها 3 ماه از محبت باباجونم سیراب شدم ، آن هم وقتی که او را در بستر بیماری و حال ناراحت کننده ای می دیدم.

انگار این روزهای آخر فقط ما را می خواست تا بگوید تمام این سالها ما را هم دوست داشته.

باورم نمی شود ، وقتی شنیدم در بستر بیماریست هم باورم نشد ، وقتی به کما رفت ، هم باورم نشد ، وقتی فهمیدم که آخرین کسی که بالای سرش بوده ، من بودم هم باورم نشد.

او پر کشید ، آنقدر آرام که حتی جنبنده ای نجنبید ، انقدر دلپذیر به دل خاک رفت ، که انگار طفلی به آغوش مادرش ، گویی مثل گیاهی در خاک ، آنچنان با رغبت ریشه کرد ، که حتی پایی نلرزید.

پدرم رفت ، مثل تمام لحظهه ایی که آرزوی داشتن او را داشتم ، بغض عظیمی مرا به دامانش می کشاند که اکنون 23 روز است در ناباوری و حسرتی چندین برابر قبل اسیر شده ام. باباجانم روز جمعه رفت ، رفت و سکوتش ماند و آن نمازهایی که هر شب جمعه می خواند ،

عمویم می گوید هیچ کس را مثل او دیگر نخواهد یافت ،  چون او تنها یک پدر داشت.

پدربزرگم رفت و هنوز زخم زبان های اطرافیان به راه است.

آرزو داشتم برایش شعر بگویم ، تا بداند من هم دوستش دارم . و گفتم و پدرم برد تا روی سنگ قبرش حک بشود.

پدرم

رفته ای و یاد تو اینجاست کنار لحظه هایم

در غروب ناگهانت بی کران دردیست به جانم

پدرم

بودنت مثل بهاران سبز و پر بار

و نبودت سخت و سنگین همچو آوار

 

یادت سبز

روحت شاد                            دخترت ثمین

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:16 توسط سوگند |

 

محشورم کن ، محشور به فرجام های بی همتا

 

در بلندایی بی انتها

 

آسیمه ز بی شقایقی سخن نگو

 

باورم کن در دشت سرخ لاله ها

 

فراموش کن لایه های بد رنگ ظواهر

 

بگشای

 

بگشای در را به سوی آفاق ها

 

محشورم کن

 

شاید به پاس سرگشتگی دقایق اکنون

 

بروم به سرزمین نورها...........

+ نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 22:1 توسط سوگند |

سر به زمین گذاشته ای و خدا حافظ خاله جانم .

رفتی و داغ رفتنت را به جان این بازمانده ها گذاشته ای.

رفته ای تو . روی ابرها . رفته ای به دعوت خدا . سبز شده ای . می دانم.

خدا کند که رفته باشی پیش فرشته ها . 

                                           خدا حافظ خاله. خداحافظ

                      سلام مرا به آسمان و خورشید برسان .

               دوستت دارم

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 15:39 توسط سوگند |

 

چشمان تو را

 

                    آن فروغ دوست داشتنی برای بی فروغی چشمان من

 

چگونه از یاد ببرم

 

                         چگونه آن احساس آرام و گرم

 

آن تکیۀ امن را

 

                        از دل بر کنم

 

چگونه از آن همه خوبی

 

                        آن همه بی رقیبی تمام

 

از دل ِ کوچک خود

 

                         بخواهم

 

که باز روی خوبی پا بگذارد

 

                                               بشکند باز ...............

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 17:9 توسط سوگند |

 

می ترسم

 

می ترسم که تو نیز

 

آن گم کرده ام نباشی

 

و گر دستانت به دستم بیاویزی

 

هنوز رهرو راهم نباشی

+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:49 توسط سوگند |