تبليغاتX
خوشه هایت را ببین .................!!

خواهشی از تو ..........

 

 

خواهش می کنم تنهایم نگذار

 

تنها به امید یاری تو روزگار می گذرانم

 

خواهش می کنم نورت را به رویم بتابان

 

تا الهی تر دنیا را بنگرم

 

خواهش می کنم دستانم را بگیر

 

تا بتوانم دستان دیگری را بگیرم

 

خواهش می کنم نگاهم کن

 

تا آن طور که تو می خواهی دنیا را نگاه کنم

 

خواهش می کنم نوازشم کن

 

تا مهر ورزیدن را یاد بگیرم

 

خواهش میکنم راه را نشانم بده

 

تا در بیراهه ها نلغزم

 

خواهش می کنم با زبان خوش اندرزم کن

 

تا بتوانم با خوش زبانی با مردم حرف بزنم

 

خواهش ، خواهش ، خواهش ، .........

 

و هزاران خواهش دیگر

 

و توقع به اینکه خواهش می کنم

 

تمام خوبی هایت را به یادم آور

 

تمام خوبی ها را یادم بده

 

تا بتوانم بندۀ خوبی برایت باشم ...........

 

 

 

                                                                     23:44              
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 16:39 توسط سوگند |

 

یک بار نگاهش به نگاهم شعله ور شد

 

یک بار نگاهش در میان کودک من

 

همچو یک عروسک کوچک و زیبا

 

هدیه ای از طرف مادر، به من شد

 

 

 

و نگاهش در نگاهم گشت جاری

 

و زمان گذشت و شب شد

 

جای پای آن نگاه پر شراره

 

روی قلبم جای غم شد

 

 

 

و گذشت و اشک شوقش گشت جاری

 

رنگ عالم رنگ آن نگاه گرم شد

 

گامهای آن نگاه گرم و پر شور

 

رهرو پاهای این کودک غم شد

 

 

 

 

او نمی دانست نگاهش گرم و زیباست

 

در خیال کودک من حکم عشق شد

 

بعد لغزید میان این بدیهای زمانه

 

و نگاه ناب کودک ، تار و درد شد

 

 

 

تا که ایام گذشت و هجر او آخر رسید

 

تار و پودش گسیخت و محو شد

 

عشق او چون زخمی شیرین و عزیز

 

تکه ای از این وجود کودک این قصه شد ........

 

                                                                                                           

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 20:49 توسط سوگند |

پریروز سه شنبه بود و من مثل بیشتر سه شنبه ها واسۀ کمک رفته بودم فرمانداری . هر موقع اونجام صحنۀ غم و درد و نیاز بیش از حد آدمهای نیازمندی که واسه کمک می یان اونجا دلمو می سوزونه . اما دیروز حسابی دلم گرفت. یه پیرزن بسیار مؤدب ، همراه یه دختر بچۀ 3 ساله اومده بود تا اگه می شه کمکش کنیم . اون دختر بچه ، از بچه های دیگۀ دور برمون هیچ چی  کم نداشت ، به جز کمی پول تا بتونه غذای مناسب بخوره ، لباس راحت بپوشه و شاید آغوش حقیقی مادر خودش . مادرش هم از فقر گذاشته بود و رفته بود و حالا این مامان بزرگش بود که با دست خالی و نداری و درد و رنج پیری ، بدون سرپناه و سایۀ بالای سر ،از اون مراقبت می کرد . پدرش هم بیکار و افسرده افتاده بود گوشۀ خونه . وقتی از در اومدن  تو ، مادر بزرگ به همراه اون روی صندلیی نشست . اما اون بلافاصله کفشهاشو از پاش درآورد و اومد سمت میزی که وسط اتاق بود. و بعد با دست اشاره کرد به جعبۀ دستمال کاغذی و با صدای قشنگ و دوست داشتنیش گفت : این چیه ؟و چند بار پشت سرهم سؤآلش رو تکرار کرد. مادر بزرگ مدام صداش می کرد تا بیاد بشینه سر جاش و بعد آروم به من اشاره داد تا دعواش کنم تا دیگه به چیزی دست نزنه . اما من با اشارۀ مادربزرگ لبخند زدم ، ازپشت سیستم  بلند شدم و رفتم طرفش . وای خدای من نگاهش خیلی معصوم  بود ، آخه چرا اون حق نداره مثل فرشته های کوچولوی دیگه تو آغوش امن مادر و تو یه شرایط ایده آل معمولی زندگی کنه . دوباره سؤالش رو پرسید و بعد یکی از خانمها اومد و بهش گفت این دستمال کاغذیه . و یه تیکه نون بربری بهش داد و بعد خانم رئیس با کمال محبت و احترام بهش یه شکلات داد . دلم می خواست می رفتم و بقلش می کردم وحسابی تو بقلم فشارش می دادم و بهش می گفتم هر چی سؤال تو اون ذهن پاک و معصومت داری ازم بپرس . یکی از خانمها ، به مادر بزرگ گفت : چرا این بچه رو نمی دی به یه خانواده؟ ، اونم گفت به کی ،چه جوری ؟ انگار که اصلاً دلش این رو نمی خواست . با خودم فکر کردم خدایا ای کاش من می تونستم . همیشه این تصمیم و داشتم اما الان موقعیتش رو نداشتم . بعد گفت که رفته کمیته امداد و اونها انداختنش بیرون و گفتن که بره شوهر کنه و کمکی ازشون بر نمی یاد . اشک تو چشمام جمع شده بود . قلبم داشت می سوخت . هیچ کاری از دستم بر نمی اومد و فقط نظاره گر اونها بودم. صدای قشنگ اون دختر کوچولو هنوز تو گوشمه................. 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 8:0 توسط سوگند |

 

 

 

                    آیۀ حق

 

 

 

در آسمان نوشته بود

 

که باز خدا می آید

 

به گفته های دل ما

 

به کرده ها می آید

 

 

 

در آسمان شنیده بود

 

که در زمین چه قدر خداست

 

چقدر نشانه های حق

 

چقدر لطف او به جاست

 

 

 

در آسمان باز هم

 

تصویر او کشیده بود

 

به رنگ مهر و عشق او

 

به چشم دل ، نه دیده بود

 

 

 

 

در آسمان و در زمین

 

و در تمام این جهان

 

خدا ، خدا شکفته است

 

در هر زمان ، در هر مکان

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 8:43 توسط سوگند |

  

                               پرواز

 

 

 

به پرواز می اندیشم

 

به شراره های رها بودن

 

و ستیزهای

 

پیکرم با آسمان

 

که هیشه بالهایم

 

پر از هوای بالا رفتن

 

سنگین و پرشکسته شدند

 

و پرواز رقت بار روزگار

 

را به بالهای زخمی ام آویختند

 

پروازی را می جویم

 

در بلندی افکاری آسوده

 

آزاده و بی بند

 

در پناهگاهی از ابرها

 

که نبیند هیچ نگاهی آن را

 

و نباشد هیچ همرهی او را .

 

به پروازی که

 

تا اوج اوج

 

برساند قلبم را

 

همانجایی که دلها

 

آسوده تر از همیشه

 

به پرتکان دادن هایشان

 

می خندند و

 

می رقصند

 

و آنقدر آرام پر می زنند

 

که پیکر آسمان را

 

می نوازند و امید می بخشند

 

پرواز پر از خاطره است

 

از پریدن و

 

فرود آمدن

 

که گاهی ناخواسته و 

 

دردناک است

 

و گاهی برای همیشه

 

عبرت به وقت،

 

پریدن است

 

و پرواز ، عشق است

 

عشق به امید داشتن  

 

و سراسر مهربان بودن

 

و پریدن

 

با دو بال شکسته

 

هنوز هم زیباست ...........

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 7:6 توسط سوگند |

دنیا ، دنیا ، تو چه می دانی ، چه می گویم

 

ساز هر لحظه خود می زنی و هرگز ندانی

 

من و این همه مردم کوکی ، چه دردی داریم

 

و در این پهنای بی وسعت

 

رنگ بی روی من و آدمک ها را چه می نامند

 

دنیا ، دنیا ........

 

بگو هرگز لب از عشق نمی بندی

 

بگو خواب می بینی که می خندی

 

و به دنبال همین رویای جاودان

 

لب هر آدم سنگی را

 

به تبسم های پی در پی می گشایی

 

آه ، دنیا تو بگو چقدر ستاره

 

رنگ مهر به خود نشانده

 

بگو ماه تابان را

 

به چه راهی می شود ، دید

 

در میان این همه ابر سیاه و

 

ظلمت بی حد باور

 

تو بگو ، باران شادی

 

کی به خاک دل ما ، جاری شود

 

که بروید سبزه های بی دریغ

 

که ببینیم گامهای سرخ عشق

 

و همانا ریشه های یک فکر غریب

 

کاش دنیا حرفی می زد

 

و نگاهی می کرد به یک روزنۀ نگاه ما

 

و در آن دیدۀ در انتظار

 

یک بهانه جستجو می کرد و شبانگاه .......

 

رنگ نایاب صداقت می ریخت

 

ثبت می کردش

 

که بماند تا همیشه این چنین ....................

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 3:10 توسط سوگند |

سلام و از پیش سلام به دوستای خوبی که هنوز باهاشون آشنا نشدم . خیلی وقته که می خواستم یه وبلاگ بسازم و توش از درد دلم بنویسم و شما دوستای عزیز هم حرفاتونو بگین . اما نمی دونم امرزو یه دفعه چه جوری شد که این کار رو کردم . واسه معرفی فکر می کنم که اگه همین و بگم کافی باشه که : اسمم ثمینه اما شما بهم بگین سوگند و عاشق نوشتن........

با یاد خدا و آرزوی خوب نوشتن شروع می کنم و واسه اولین پست فقط یکی از شعرهامو می زارم.

 

 

                    

در قلبم صدای

 

    دور دست می آید و

 

             زمزمه ی دیرینه

 

   بوی شکاف دلها و

 

     آشفتگی خیالها

 

    که حالا عادت زمانه

 

       شده است و چقدر

 

       مضحکه انگیز ،

 

         بوی شادابی و همراهی .

 

    در قلبم تصویر خاطره ایست

 

   که آرزوی خواب دیدنش

 

        سیب را بر من حرام کرده

 

        و گندم طلایی را

 

           بر چشمانم گره زده

 

    تا لحظه ای از خوابیدن غافل نشوم

 

       و هشیاری و بیداری

 

     را بهراسانم از خود

 

       و قلبم آهنگی به همراه دارد

 

    که لالایی چشمانم است و

 

می زداید کابوس های شبانه ام را .......

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 15:43 توسط سوگند |