همه رفته اند ، کسی به سوگندش
نمی ماند ، نمی داند
سرانجام این بی وفایی را، نمی داند
تشنه و بی کس
غم این تنهایی و بد عهدی را
هیچ آدمی نمی فهمد
بچه ها می گریند از تشنگی و خستگی
ولی هیچ کس مانند او
راز این ایستادگی را نمی داند
کاش قطره ای آب فرو می کرد
این جفای بر دله او را ، نمی تواند
کاش جرعه ای آب زلال
در خود حل می کرد ظلم دشمنانش را
کاش دلها به رنگ آب بودند و
او تنها نمی ماند با ذول الجناحش
پیکر مقدسش در صحرا نمی ماند
هیچ کس حکمت این واقعه را نمی داند ..............
آسمان آنگوشه خوابیده است
و خاک بلند شده
آن گوشه می شود نفس کشید
و اینجاها ، جای بی نفسی شده
آسمان کز کرده آن کنج
و دیگر کرانه ندارد بر هستی ِ چشم ها
هوا رفته ، کوچ به آن کنج کرده
و حالا تنها زمین آن کنج درخت دارد
و تمام آن باقی مانده
خاک شده اشت ، خاک
آسمانش رفته و حالا فقط سنگ دارد
زمینش خشک ، تنها خاک دارد
دیگر از خورشید خبری نیست
در آن کنج جا نمی گیرد
سبزه های آن تکه زمین
هم به زودی می میرند
آسمان تنها شده ، حالا اشک هم نمی ریزد
خاک سبزه ها را کشت ، آب ها را مرد ،
آسمان هم گریخت .........