ببار باران ، به بار بر پهنۀ دلهای تنها
ببار شاید ، باریدنت
سوگ ناداشته ها را بزداید
ببار شاید سهم این لحظه های طوفانی
طلایی شود
شاید طلایی شود و بارانی طلایی ببارد
باران ببار ، باران
دیگر از سهم تو چه جیز می ماند
جزء پرسه های آفتابی .............
زیر شلاق نگاه ، کبود به سان ابرهای پر ماتم
تکیه به زمین بی کسی داده بود و
می ترسید
می لرزید
زمانۀ بد عهد این روزها را
زیر سایبان بی رمقی و هزار رنگی
چشمهای خیسش را می بست
به شوق دیدار لحظه های آرزوهایش را
پشتش از همیشه خمیده تر و دستانش
مثل برف سرد و سفید
بوی حسرت می داد و در ظاهرش
رنگ لعنت به سادگی خود
شب را پرسه زدۀ زمین می شد و
روز را خاکستر گامهای سستش