خاطرات به سراغ افکار پریشان
هر از گاهی میهمان می شوند
وارد خانۀ اندیشه ات که
بشوند
همچون طوفانی مهیب
چیدمان تدارک دیدۀ تو را
به لحظه ای
تار و مار خواهند کرد
خاطرات گاهی چون زهر
ذره ذره وجود را ذوب
و احساسهای بر باد رفته را
گویی
بیدار می کنند
و گسسته می شود
تمامی امید های پیوسته ات
به کوری می روند
روزنه های نیمه گشوده
افکارت
و تو در خودت گم می شوی ...........
می رقصاند
پرده را باد می رقصاند
بسان شعله های آتش دل من
در برابر نداشتن تو
می وزد و افزون تر می کند
این شعلۀ همیشه افروز را
برگهای سبکبال تبریزی
هم بسیار می رقصند
گویی هلهلۀ سوگ من
بر پا کرده اند
همچنان پرده بالا و پایین می رود
و تپش های این قلب درد
پیروی می کند آن را
و باد صادقانه می وزد
نه پیامی دارد
نه غمی ، نه گناهی
تنها
گویای وجود خودش
می باشد
در کنج اتاق
سایه ای متروک
تکیه به دیوار
آه می کشید
می لرزید و زیر لب
زوزۀ فراق می کشید
پشت آن سیاهی موزون
روی آن مجموع خاک
نقش عشقی
رده دردی
را به تصویر می کشید
جای ناخن های در هم شکنش
روی دیوار
آن وسیله مرهم او
ذره ذرۀ هوا سر می کشید
دود گویی در وجودش
غرق شد
نه هوایی ، نه صدایی
عشق او ، احساس او
دیگر حتی عمر او هم
داشت کم کم
ته می کشید
بر در آن محکمه
سیل زنجیر پر از فولاد و درد
دیگر امید رهایی
را برای آن غمین
در بر کشید
لحظه ها بگذشت و
وهم نور و آسمان و عشق
در وجودش پر زد و
او را به آن بالا کشید .