خوشه هایت را ببین .................!! - می ترسم ............
خوشه هایت را ببین .................!!
تلنگر بزن ای آفتاب خواه .........
من از سرزمین نورها و من ازدیار دورها پلی ز حال بوده ام و چون شراره دیده ام به سرنوشتی سوزناک . و عاقبت، در خون و خاک راهی یک غبطه شدم و شکوه هایم پر ز درد در باطن و در ظاهرم مأمن شدن و خوابهای پر هراس لالایی و مرهم شدند من از میان آبها و از تبار مهر و عشق کوته رهی زیبا زدم برای وصلی دلنشین اما میان راه من در ندرت صدق و وفا خیمه مهر آتش گرفت و پله این زمان و دیر از هم گسست ، فرو ریخت و قصۀ این قاصد نور و بهار گشت مثال یک خزان و رهرو یک عشق نو راهی شد و اکنون به راه ست ................................