وقتی پدر بزرگم مرد ، هر کسی ، از آخرین صحبت و صحنه ای که با او داشت حرف می زد. هر کسی به نحوی ناراحتی خود را بیرون می ریخت و از لحظه هایی را که در خدمت او بود و او را راضی می کرد ، سخن می گفت ، اما من به چیز دیگری فکر می کردم و آن هم همان حسرتی بود که همیشه در دل داشتم. حسرتی ناشی از بیر حمی اطرافیانم که پدرم و خانواده اش که مادرم ، برادرم و من بودیم را از پدر بزرگ عزیزم دور کرده بود. باباجون صداش می کردیم. 21 سال از عمر من می گذرد و من تنها 3 ماه از محبت باباجونم سیراب شدم ، آن هم وقتی که او را در بستر بیماری و حال ناراحت کننده ای می دیدم.
انگار این روزهای آخر فقط ما را می خواست تا بگوید تمام این سالها ما را هم دوست داشته.
باورم نمی شود ، وقتی شنیدم در بستر بیماریست هم باورم نشد ، وقتی به کما رفت ، هم باورم نشد ، وقتی فهمیدم که آخرین کسی که بالای سرش بوده ، من بودم هم باورم نشد.
او پر کشید ، آنقدر آرام که حتی جنبنده ای نجنبید ، انقدر دلپذیر به دل خاک رفت ، که انگار طفلی به آغوش مادرش ، گویی مثل گیاهی در خاک ، آنچنان با رغبت ریشه کرد ، که حتی پایی نلرزید.
پدرم رفت ، مثل تمام لحظهه ایی که آرزوی داشتن او را داشتم ، بغض عظیمی مرا به دامانش می کشاند که اکنون 23 روز است در ناباوری و حسرتی چندین برابر قبل اسیر شده ام. باباجانم روز جمعه رفت ، رفت و سکوتش ماند و آن نمازهایی که هر شب جمعه می خواند ،
عمویم می گوید هیچ کس را مثل او دیگر نخواهد یافت ، چون او تنها یک پدر داشت.
پدربزرگم رفت و هنوز زخم زبان های اطرافیان به راه است.
آرزو داشتم برایش شعر بگویم ، تا بداند من هم دوستش دارم . و گفتم و پدرم برد تا روی سنگ قبرش حک بشود.
پدرم
رفته ای و یاد تو اینجاست کنار لحظه هایم
در غروب ناگهانت بی کران دردیست به جانم
پدرم
بودنت مثل بهاران سبز و پر بار
و نبودت سخت و سنگین همچو آوار
یادت سبز
روحت شاد دخترت ثمین